![]() |
|
|
|||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
![]() |
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
||||||||||||
|
|
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
پیوندها
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||
|
|
|
![]() ![]() گیو چند وقتی بود از اینکه سربار دیگران شده خیلی نا راحت بود . با خودش می گفت وسط جنگل به این بزرگی که همه ژرنده هاش تو لونشون با خوبی و خوشی زندگی میکنن چرا من باید تو این قفس زندانی باشم و گنجشک همسایه واسم غذا بیاره ،اصلا کی منو تو این قفس زندانی کرد.
بعد از ظهر بود و گنجشک همسایه هم آب و دون گیوو واسش آورد. گیو که غرق در افکارش بود وقتی اونو دیدبا خوشحالی به جلو رفت و گفت:سلام بورجو ،خیلی ببخشید که هر روز شما باید زحمت بکشین و واسه من غذا بیارین ، واقعا من شرمنده ام. همسایه گیو که دلش برای گیو می سوخت گفت: این چه حرفیه گیو ما بید هوای همو داشته باشیم اصلا این سرنوشت منه که به تو برسم هیچ هم ناراحت نیستم. خب همسایه دیگه خیل دیر شد من دیگه باید برم. و به سوی لانهی خودش به پرواز در آمد. وباز هم گیو تنها موند . ولی تنهایی گیو خیلی طول نکشید آخه یه تبر زن با قیافه ای که تشخیص آدم بودن و جانور بودنشو مشکل کرده بود با تبری که در دستش بود ظاهر شد. گیو از دیدن تبر ز کمی وحشت زده شد ،ولی چند لحظه بعد به خودش اومد و فکر کرد شاید اون بتونه نجاتش بده و شروع کرد به سر و صدا کردن تا توجه تبر زنو به خودش جلب کنه. ولی انگار گوشای تبر زن چیزی نمیشنید و گیو هم که تا حالا هیچ جنب و جوشی نداشت یا بهتره بگیم اصلا فضایی برای جنب و جوش نداشت زود خسته شد و ناامید روی کف قفس پهن شد و با خودش گفت:آدم تو تنهایی یا بهتره بگیم تو قفس خیلی به آرزوهای واهی فکر می کنه ولیوقتی می بینه که زندانیه و نمی تونه به آرزوش برسه نا امیدی بهش دست می ده پس برایهر کس اول این امیده که در ذهنش به پرواز در می یاد و اگه نتونه از ذهنش بیاد بیرون به نا امیدی تبدیل می شه . نا گهان صدایی به گوش گیو رسید مثل اینکه داشتن درختی رو قطع می کردن . گیو خودشو جمع و جور کرد و پرید روی میله ای که در داخل قفس قرار داشت. اوه نه خدای من اون یارو داره + نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386  توسط سهیل.پ
|
![]() پسرکی را دیده ام که با شنیدن صدای در خانهُ بازی های کودکانه ی خویش را وا می گذارد تا به استقبال پدر و مادر برود اما دریغ وقتی که به استقبال می رود فقط مادر را می بیند مادر که اکنون مثل روز های قبل مثل سالهای قبل از سر کار بر گشته است .مادر با دستهای خشن و پینه بسته اش که همه از سرگیمی های روزگار است پسر را تنگ در آغوش می فشارد پسر دست مادر را گرفته از فکر پدر بیرون آمده است به همراه مادر داخل اتاق می شود مادر از شدت خستگی به گوشه ای از اتاق می رود و در جای خویش به خواب می رود تا صبح .آه که چه قدر دوست دارد مادر این شب ها به اندازه ی دنیا طول بکشند مادر به خواب می رود اما قبل از خورشید به خود می آید و حتی بدون دیدن خنده ی جگر گوشه ی خود سوار بر ماشین به راه می افتد تا به جایی برسد که در آنجا به کار مشغول شود.
پسرک در این مواقع به بدبختی خویش بیش از تمام مواقع واقف است پدرش را از خدا می خواهد خدایا خدایا. شایثد اگر پدر بود مادرش همچون کسان دیگر خانم خانه می شد گاهی اوقات به فکر خواهر یا برادری می افتد اما چه سود . زندگی پسرک می گذرد پسرک خود مجبور است غذا گرم کند یا گاهی بپذد اما خوردن آن در تنهایی عذاب آور است گاهی پسران همسایه را به پیش خود می خواند هر آنچه بخواهند به آنها می دهد به خاطر ترس از فردا ،از تنهایی حتی به روزی افتاده است که حتی با آنها سر داشتن این و آن بحثی نمی کند .انگار او از دعوای با همسالان که جز کودکیست بی بهره است .گاهی اوقات هم او به خانه همسایه ها خوانده می شود. روزی را به خاطر دارم وقت ظهر و غذا خوردن ُدختر همسایه به برادر خود که هم سال پسرک بود گفت برادر،پسر همسایه را به بهانه بازی با خود به بیرون از خانه ببر هنگام خروج از خانه اجازه بده اول ،پسرک از در خانه خارج شود به محض خروج او در را پشت سر پسرک ببند و بیا که ما در انتظار توایم. باز هم یاد حرف داداش داداش داداش داداش داداش کوچولو افتادم:آنکه را که یکیست درد می گرید.... + نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386  توسط سهیل.پ
|
![]() خیلی دلم می خواد بعضی چیزا رو بگم،ولی به خدا جرئت ندارم یعنی روم نمی شه حتی خجالت می کشم اونا رو با خدا مرور کنم. همین دیشب تا ساعت چهار پنج داشتم بهش فکر می کردم پیش خودم می گفتم خدا من که نمی خوام مسیح بشم پس چرا ؟ پس چرا همه چی رو از من گرفتی؟ای کاش فقط می تونستم یه روز حتی یه روز از فکر این چیزا بیام بیرون . آخه همه تو دنیا یکی از اونو دارن پس چرا من . من اون چیزی رو ندارم که تو هم نداری ولی فقط تو فقط تو. تازه وقت بدست آوردنش هم گذشته .اگه بدست آوردنی باشه.... به قول داداش کوچولو از قول یکی:آنکه را که یکیست درد می گرید ........ + نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386  توسط سهیل.پ
|
![]() لطفا به این مطلب یه سری بزنید... نظريه داروين به طور خلاصه چه مي گويد؟
نظريه داروين بسيار ساده است. اين نظريه واجد دو وجه اساسي است، اول اين كه تمامي اشكال حيات از راه تغييرات تدريجي و طي زماني طولاني از نيايي مشترك نشاُت گرفته اند؛ و دوم آن كه تبيين اين تغييرات تدريجي كه شامل ظهور گونه هاي جديد نيز هست با انتخاب طبيعي است. انتخاب طبيعي به اين معناست كه موجودات زنده اي كه بيشترين سازگاري را با محيط زيست شان دارند توسط محيط براي بقا و توليد مثل انتخاب خواهند شد در حالي كه موجودات زنده سازگاري نايافته ( و بنابراين به لحاظ توليد مثلي ناموفق) از بين خواهند رفت. داروين در ابتدا نظريه خود را تبارزدائي توام با تغيير ناميد اما بعد اصطلاح تكامل را پذيرفت. قبل از اين كه داروين بتواند تكامل را نظريه اي علمي قلمداد كند مجبور بود سازوكاري را براي تبيين چگونگي ظهور گونه هاي جديد كه طي يك دوره زماني پديد مي آيند ارائه دهد. در 1838( بيش از بيست سال قبل از انتشار كتاب منشاء انواع ) در حالي كه داروين مشغول خواندن رساله در باب اصل جمعيت نوشته توماس مالتوس بود به ناگاه پاسخ سؤال خود را يافت. مالتوس اشاره كرده بود كه رشد جمعيت آدمي همواره به وسيله ميزان غذاي در دسترس محدود مي شود، بنابراين همواره تنازعي در ميان انبوه زادگان بر سر ميزان محدود منابع غذايي وجود خواهد داشت. در چنين رقابتي طبيعت با بيرحمي افراد قوي را انتخاب و افراد ضعيف را حذف خواهد كرد. داروين پس از خواندن مالتوس به اين نتيجه رسيد كه در هر گونه اي از موجودات زنده تنازع براي بقاءتنوع هاي مساعد را ابقاء وتنوع هاي نامساعد (ناسازگار) را حذف خواهد كرد. براي مثال در جمعيتي از سهره ها افرادي كه بصورت تصادفي شكل نوك آنها به گونه اي است كه مي تواند نوعي خاص از دانه هاي در دسترس را بشكند شانس بيشتري براي بقا از ساير سهره هاي فاقد اين خصيصه دارند. بقا پيدا كردن اين دسته به وضوح شانس بهتري براي آنها، نسبت به ساير افراد، براي توليد مثل و انتقال نوك هاي سازگار يافته تر توسط وراثت به نسل بعد فراهم مي آورد. طي يك دوره طولاني تغييرات سازگاري كوچك انباشته شده و نه تنها تغييراتي در يك گونه خاص فراهم مي آورد بلكه منجر به ظهور گونه هاي مجزا نيز مي شود. امروزه تكامل گرايان تغييرات كوچك درون يك گونه را تكامل خرد و تغييرات بزرگتر كه منجر به ظهور گونه هاي جديد مي شود را تكامل كلان گويند. وقتي كه داروين به نظريه انتخاب طبيعي حدود سال 1838 رسيد، با كمال تعجب او بيست سال ديگر نيز صبر كردو نظريه خود را منتشر نساخت؛ تنها وقتي داروين فهميد كه تفسير مشابهي از تكامل توسط آلفرد راسل والاس در شرف چاپ است با عجله خلاصه اي از نظريه خود را آماده چاپ كرد. اين خلاصه به شكل كتاب وزين و مشهور” منشاء انواع” در آمد. شايد يكي از دلايلي كه داروين آنقدر در چاپ افكارش تاًمل كرده اين است كه او مي دانسته به عنوان يك دانشمند بايستي جانب احتياط را از دست ندهد. يك دانشمند قابل تا قبل از اين كه شواهد كافي براي افكار جديد و انقلابيش نيابد آن را در معرض عموم قرار نمي دهد و بي شك داروين نيز دانشمندي مراقب بود. اما دليل ديگري كه براي تاخير انتشار كتابش مي توان ارائه داد اين است كه او انساني متواضع و ملايم بود و مي دانست آراء او تاًثيرات ديني شديدي به جا خواهد گذاشت. چرا نظريه تكامل به لحاظ ديني چنان مشكل ساز بوده است؟ باور به تكامل چنان كه هست ضرورتاً براي افراد ديني مشكل ساز نيست. آگاهي به اينكه اشياء طي گذر زمان تغييرات انباشتي دارند و اينكه حيات به نحوي تطور مي يابد از دوران كهن وجود داشته است. سنت اگوستين گفته است كه موجودات روي زمين مي توانند به صورت تدريجي از بذرهاي اصلي كه توسط خالق در ابتدا كشت شده اند ظهور يابند. اما روايت چارلز داروين از تكامل بسيار تكان دهنده بوده است. علت چيست؟(1) زيرا داروين روايتي كاملاً جديد از خلقت ارائه مي دهد. روايتي كه به ظاهر با روايات انجيلي در تعارض است؛ (2) به نظر مي رسد اگر نگوييم انتخاب طبيعي داروين نقش خدا را در خلق اشكال متنوع حيات حذف مي كند لااقل آن را كاهش مي دهد؛ (3) نظريه داروين در باب ظهور انسان از اشكال پايين تر حيات ظاهراً باورهاي كهن به منحصر به فرد بودن آدمي و تمايز اخلاقي را زير سؤال مي برد؛ (4) به نظر مي رسد تاكيد او بر نقش بارز شانس در تكامل تخريب كننده مفهوم مشيت الهي است؛ (5) به نظر مي رسد تكامل دارويني جهان را از هدف تهي كرده و زندگي آدمي را از هر اهميت ماندگار خالي مي كند؛ (6) و حداقل براي بسياري از مسيحيان روايت داروين از منشاء انسان با مفهوم گناه اوليه و هبوط ظاهراً در تعارض بوده و نياز به يك ناجي را مرتفع مي دارد. قابل انكار نيست كه تكامل براي دسته بزرگي از مسيحيان امريكايي تمامي موارد فوق را معني مي دهد. طي يك و نيم قرن گذشته براي بسياري از افراد تكامل دارويني مويد شرارتهاي زيادي بوده است. گاهي صداهايي از جانب متدنيني به گوش مي رسد كه مدعي اند تكامل منشاء نسبي گرايي اخلاقي، نازيسم، كمونيسم، فروپاشي زندگي خانوادگي ، افزايش بي بندوباريهاي جنسي ، ايدز و بسياري از بيماريهاي ديگر بوده است. واضح است كه براي بسياري از مردم پيامدهاي كار داروين نابود كننده است. چنان كه آندرو ديكسون وايت مي گويد: ورود نظرات داروين به جهان غرب مانند سيخي بود كه به لانه مورچه زده شد. جهان ديني و فكري قرن نوزدهم آماده ورود داروين نبود و بنابراين به تقلا افتاد. در كمال بي طرفي معتقدم كه حتي در حال حاضر و در آغاز هزاره جديد، ما هنوز آشكارا از شوكي كه داروين بر بسياري از باورهاي سنتي وارد كرده است گيج مانده ايم. ما هنوز در صدد يافتن راههايي براي طفره رفتن يا كنار آمدن با تصوير مشكل ساز او از حيات هستيم. اما همچنين ممكن است كه قبول انقلاب دارويني به طور قابل توجهي فهم ما از خدا را عميق تر و گسترده تر سازد. داروينيسم دقيقاً چه چالشهايي براي ايده خدا فراهم مي كند؟ دو چالش وجود دارد: يكي مرتبط با علم و قدرت خداوند است و ديگري مربوط به محبت، عدالت و رحمانيت او. اول اين كه داروين مي گفت تفاوتهاي نسبي در سازگاري موجودات زنده با محيط زيستشان تصادفي است، به اين معني كه به وسيله هيچ حكمت هدايت كننده اي جهت دار نشده است. برخي موجودات زنده به صرف تصادف تناسب بيشتري براي توليد مثل دارند. اين تصادفي بودن تنوع ها اين شائبه را ايجاد مي كند كه ما در جهاني سر درستي كه فاقد طراحي يا حاكميت حكيمانه است زندگي مي كنيم. بنابراين سؤالاتي بر سر راه اعتقاد ديني ما به مشيت الهي ايجاد خواهد شد. دوم اينكه به نظر مي رسد باورهاي داروين مفهوم محبت، عدالت و رحمانيت خدا را به چالش مي كشد. تنازع ميان موجودات قوي و ضعيف براي بقاء و يا ميان مناسب و نامناسب با آنچه ما از رحمانيت و انصاف در نظر داريم جور در نمي آيد. قانون انتخاب طبيعي چنان كور و عاري از عواطف به نظر مي رسد كه الهيات بعد از داروين بايستي نشان دهد كه چگونه اين قانون با مفاهيم عشق و عدالت الهي سازگار مي شود.بنابراين تكامل هم براي مشيت و هم براي نيك سرشتي خدا ابهاماتي بوجود مي آورد. هر چند كه تكاملگرايان مستقيماً بصورت اثباتي نمي توانندوجود خدا را انكار كنند اما بسياري خواهند گفت كه بيرحمي موجود در تكامل با جهاني فاقد خدا بهتر منطبق است تا با جهاني كه ريشه در قدرت و محبت خدا داشته باشد. ريچارد داكينز پس از ذكر اينكه به چه ميزان اشكال مختلف حيات نسبت به هم سوء نيت دارند به اين نتيجه مي رسد كه : جهاني كه مي بينيم دقيقاًواجد ويژگيهايي است كه مي توان آن را در عمق فاقد طراحي ، هدف، بدي يا خوبي دانست، چيزي جز بي تفاوتي هاي كور و بي رحمانه وجود ندارد. البته قابل ذكر است كه الهيات همواره با اين سؤال در گير بوده است كه چگونه رنج و شر با مضامين دو گانه قدرت الهي و رحمت الهي جور در مي آيد. اين همان مسئله قديمي عدالت الهي است. لذا سؤالات الهياتي اصلي كه توسط داروين ايجاد شده است به هيچ وجه سؤالات جديدي نيستند. براي بسياري از مؤمنان چالشي كه داروين براي مفاهيم مشيت و رحمانيت الهي ايجاد كرده چيزي بر مجموعه سؤالاتي كه الهيات از قبل با آنها مواجه بوده است ايجاد نمي كند. مثلاً اگر چالشي كه داروينيسم براي الهيات بوجود آورده رادر كنار تاريخ خشونتها و رنجهاي بشر و خصوصاً جنايت هاي قرن گذشته قرار دهيم كم اهميتي آن چالش را خواهيم ديد. با اين حال داروين و پيروانش نوعي از رنج را به ما نشان مي دهند كه از قبل براي ما پوشيده بود. آگاهي كنوني ما به داستان بسيار طولاني حيات و وقوف به رنج هاي موجود در آن كه بسيار قبل از ظهور تكاملي انسان وجود داشته است به سؤال قديمي ما عمق بيشتري مي بخشد كه چرا خدا درد و رنج را مجاز داشته است.امروزه هيچ عالم الهيات آگاهي نمي تواند از آنچه علم تكاملي در باب موضوع رنج بيگناهان در معرض قضاوت الهيات قرار مي دهد شانه خالي كند. با مضامين دو گانه قدرت الهي و رحمت الهي جور در مي آيد. اين همان مسئله قديمي عدالت الهي است. لذا سؤالات الهياتي اصلي كه توسط داروين ايجاد شده است به هيچ وجه سؤالات جديدي نيستند. براي بسياري از مؤمنان چالشي كه داروين براي مفاهيم مشيت و رحمانيت الهي ايجاد كرده چيزي بر مجموعه سؤالاتي كه الهيات از قبل با آنها مواجه بوده است ايجاد نمي كند. مثلاً اگر چالشي كه داروينيسم براي الهيات بوجود آورده رادر كنار تاريخ خشونتها و رنجهاي بشر و خصوصاً جنايت هاي قرن گذشته قرار دهيم كم اهميتي آن چالش را خواهيم ديد. با اين حال داروين و پيروانش نوعي از رنج را به ما نشان مي دهند كه از قبل براي ما پوشيده بود. آگاهي كنوني ما به داستان بسيار طولاني حيات و وقوف به رنج هاي موجود در آن كه بسيار قبل از ظهور تكاملي انسان وجود داشته است به سؤال قديمي ما عمق بيشتري مي بخشد كه چرا خدا درد و رنج را مجاز داشته است.امروزه هيچ عالم الهيات آگاهي نمي تواند از آنچه علم تكاملي در باب موضوع رنج بيگناهان در معرض قضاوت الهيات قرار مي دهد شانه خالي كند. + نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386  توسط سهیل.پ
|
![]() بوی تعفن سرتا سر منطقه رو فرا گرفت. نگهبانا داشتن دنبال منشا بو می گشتن که یه دفعه یه پیر مرد لاغر و قدبلند و ناشناسی رو دیدن، از سر و وضع طرف فهمیدن که بو از این پیرمرده. داشتن به آرا می می رفتن طرف پیرمرد که خبر رسید یه نفر از جهنم فرار کرده و وارد بهشت شده . وقتی نگهبانا این خبرو شنیدن مطمئن شدن که این پیر مرد همون فراریه. اونا تصمیم گرفتن که طرفو دوره کنن تا بگیرنش و بفرستنش جای اولش و به راه افتادن ، اما پیر مرد متوجه شد و پا به فرار گذاشت . نگهبانا تصمیم گرفتن تا سوار پرنده هاشون بشن . وقتی که به راه افتادن رئیسشون به اونا گفت ما نباید بذاریم آدمای بهشتی این یارو بو گندو رو ببینن. وقتی پیر مردو پیدا کردن سوارا به پرنده هاشون دستور دادن که اونو بگیرن و یه راست برن طرف در ورودی جهنم و اونو اونجا ول کنن. پرنده ها یکی یکی می اومدن پایین تا پیرمردو بگیرن اما وقتی به یه متری پیر مرد می رسیدن در چشم به هم زدنی تعادلشونو از دست می دادن و می افتادن پایین اونا اصلا طاقت بوی بدو نداشتن. بقیه ی نگهبانا که دیدن قضیه از این قراره با اون که طرف تو چشمشون بود جرئت نزدیک شدن به اونو نداشتن. می تر سیدن اگه به نزدیکی اون برسن اگه از بو مثل قبلیا نمیرن حتما از آب دهنش که یه متر آویزان بود و وقتی هم حرف می زد دو متر می پرید ، می میرن. تو فکر راه حل واسه این مشکل بودن که فهمیدن یارو از در ورودی بهشت رد شده و خودشو به جمعیت رسوند . مردم هم وقتی یارو رو دیدن فکر کردن خدا بهشون لطف کرده و اونو فرستاده تا زنگیشونو از یکنواختی در بیاره . آ خه یه مدتی بود که بهشتی ها از این وضع خسته شده بودند، اونا همیشه غر می زدند و می گفتند این دیگه چه وضعیه ، ما دلمون نمی خواد فقط دوستی و برادری ببینیم ، ما دیگه خسته شدیم از بس گناه نکردیم و دروغ نگفتیم . میخوایم از این قفس بریم بیرون ، ما دلمون می خواد بریم تو مهمونی ها و با صدای بلند فحش بدیم. ما آدمایی مثل هیتلر می خوایم تا ما هم معنی داشته باشیم ما دلمون می خواد تو نگرانی مرگ باشیم . اینجا حتی مرگ هم به سراغ ما نمی یاد. با اومدن این پیر مرد اونا دیگه به آرزوشون رسیدن . یکی از اونا به نمایندگی پیش پیر مرد رفت و ازش خواهش کرد رهبریشونو واسه فرار از بهشت به عهده بگیره . پیر مرد هم که بدش نمی اومد یه مدتی تو رود خونه های عسل اونجا شنا کنه ، از غذاهای اونجا بخوره و با حوریهای بهشتی دم خور بشه و مهمتر از همه از جهنم دور باشه این پیشنهادو پذیرفت . قرار شد پیر مرد و چهار تا از بهشتیها با هم مشورت کنن و راه حلی واسه فرار پیدا کنن. این پنج نفر جمعیتو تر ک کردن و رفتن به گوشه ای و شروع کردن به راه حل دادن. هر کس پیشنهادی می داد ، یکی می گفت بهتره بریم پیش خدا و بهش بگیم ما دیگه از این وضع خسته شدیم تو باید بخشدگیتو ثابت کنی و ما رو به حال خودمون بذاری. یکی می گفت تو همین محوطه واسه خودمون جایی پیدا کنیم و همین جا یه زندگی مثل زندگی رو زمینو شروع کنیم. وقتی داشتن بقیه پیشنهاداشونو واسه پیر مرده می گفتن ، پیر مرده تو این فکر بود با اون کشتی ای که آخر خط افق بهشت نمایان بود فرار کنن. وقتی که پیشنهادشو گفت اون چهار نفر هم قبول کردن و قرار شد چند نفر برن و کشتی رو بیارن پیش جمعیت تا مردم سوار شن _ البته همه مردم _ . مردم وقتی این پیشنهادو شنیدن خیلی خوشحال شدن ، چون که هم مشکلشون حل شد و هم اینکه دیگه خبری از نگهبانا و غذابی از طرف خدا در کار نبود. خدا تمام نگهبانا و فرشته ها رو جمع کرد و اونا رو منتظر آخر کار گذاشت. وقتی که کشتی رسید اول از همه ، پیرمرد به عنوان نا خدا وارد شد و بعد مردم وارد شدن. در های کشتی بسته شد و کشتی به راه افتاد. وقتی دو روز از سفر گذشت به آخر رودخانه رسیدن ، اونا فکر کردن اگه آخر رودخانه رو رد کنن به زمین می رسن. همین اتفاق هم افتاد ، بعد از مدتی سر گردان بودن در زمین وهوا وسط یه کویر فرود اومدن . اونا الان رو زمین بودن ولی چنان باد و گرد و خاکی بر زمین حکمفرما بود که ناخدا دستور داد کسی از کشتی خارج نشه . به مدت دو روز به همین منوال گذشت ، ولی دیگه آذوقه ای نمونده بود و حتی درهای کشتی هم دیگه باز نمی شد ، آخه اونا زیر گرد و غبار گیر افتاده بودن . پیر مرد که فکر کرد نزدیکه همه چی بیفته گردن اون رفت بالای عرشه و به مردم گفت: مردم شما مگه همینو نمی خواستید یه اتفاق که زدگیتو نو از یکنواختی در بیاره. مردم که نا امیدی و خشم از چهره هاشون نمایان بود نذاشتن پیرمرد حرفشو تموم کنه همه ریختن روش و انقدر زدنش که پیرمرد بیحال روی زمین افتاد و هی این جمله رو تکرار میکرد: ما همینو می خواستیم ،به این می گن یه اتفاق. در همین موقع چند تا از نگهبا نای بهشت وارد کشتی شدن و مردم با دیدن اونا شروع کردن به گریه وزاری. + نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386  توسط سهیل.پ
|
![]() تو آن پاداشی که توسط رب النوعی بدون علاقه من به من داده شده ای آه اگر در لباس آدمی ظاهر می شدی کمترین جورپیشگی ات گرفتن خواب از دوپایان بد بخت است. پس بمیر تا هزاران چون من رهایی یابند.
چه پوچ است که بگویم تو زیبایی بلکه تو موجودی تحمیل شده ومنفوری. پس بمیر تا هزاران چون من رهایی یابند. آری ما بدبختیم که با آن همه ... منتظر اذن زندگی وزندگی با آن همه عظمتش در چشمان ما منتظر اذن زمان است . زندگی من از سر نزاع با تو بر خواهم خواست تاب دیدن جور پیشگی تو را ندارم.تو که چون داسی درو می کنی و به پشت خویش اعتنایی نداری. هیچ تا به حال به این فکر افتاده ای که چه کسی را بر زمین نقش کرده ای . آیا به کسی هم رحم آورده ای . چه پوچ است که بگویم تو زیبایی . زندگی بر من مرگ ببار و تیر اولت را آخر رها مکن. چنان بر آدمیان می تازی که گویا برای کسب جاهی با همچون خویشتن در رقابتی.حتی دخترکان زیبارو نیز خویش را از شویشان پنهان نمی دارند پس تو را چه می شود که حتی به بزرگان نیز به چشم خاکستری می نگری و خویش را همچون باد سهمناک. پس بدان که تو از من سیه بخت تری چرا که بیش از من وجود خواهی داشت ـو دلربایی می کنی ـ و فساد و تباهی خواهی دید . جنگیدن با تو همچون خودت پوچ است. + نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386  توسط سهیل.پ
|
![]() |
|
||||||||||||||||||||
|
|
![]() |
|
|
|
|||||||||||||||||||
|
|
|
|
![]() |
|
|||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|